تبلیغات
دلتنگی های پاییز - این بهار لعنتی...
بازم این بهار لعنتی اومد...
از لحظه لحظه ی این بهار متنفرم...
بهار اومده با همه زیباییش همه زندگی منو بگیره...
همه زندگی من و من دیگه اونقدرا واسه جنگیدن قوی نیستم که بتونم مقاومت کنم
یعنی راستش از اولشم قوی نبودم فقط ادای آدمای قوی رو در میاوردم تا بقیه بتونن بهم تکیه کنن...
اما این روزا دیگه حتی نمیتونم ادای قوی بودن رو دربیارم...
من دیگه پیر شدم تاب و تحمل ندارم...
تو اوج جوونیم پیر شدم از اون پیرزنایی که هیچ بچه ای ندارن و برعکس بقیه ی آدمایی هستم که تو خونه ی سالمندان چشمشون به دره که بچه های بی وفاشون بیان و بهشون سر بزنن..
من برعکس اونا نشستم روی یه صندلی و با خیال راحت دارم تلویزیون نگاه میکنم بدون هیچ انتظار و دلتنگی...






طبقه بندی: برسد به دست تو...،

تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : پاییز تنها | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.