تبلیغات
دلتنگی های پاییز - بی وفایی این آدم ها...
سلام خواهر خوبم...
 اینكه بخوام برات بگم تو این مدت طولانی كه نبودم كجا بودم؟ چرا نمی اومدم؟ خیلی طولانی و مفصله ولی نمی خوام بگم... نمیخوام بفهمی تو این چند ماه چی كشیدم... نمی خوام بدونی... نمی خوام بهت بگم... این چند ماهه داغون شدم... به اندازه چند سال پیر شدم فکر و خیال داره دیونه ام می کنه... دیگه کم کم دارم تبدیل به یه آدم دیگه ای میشم... یه فاجعه بزرگ تو زندگیم اتفاق افتاده... یه فاجعه که هنوز باورم نمی شه... نمی خوام بهت بگم... نمی خوام با گفتنش تو رو هم داغون کنم ...
 وقتی تو رفتی من به خدا گفتم : "اگه می خواستی با گرفتن خواهرم منو امتحان کنی حالا اعتراف می کنم تو این امتحان رد شدم و بازی رو باختم..." اگه قبول شده بودم انتظار این امتحان سخت تر رو داشتم ولی حالا نه... دارم روز به روزپیر تر میشم ... فقط مامان و بابا در این مورد چیزی نمی دونن ولی همه ی آدمای این شهر کوچیک از دوست و آشنا و فامیل همه چیو میدونن همه میدونن چی به سرم اومده و نگاهشون داغونم میکنه... قبل از این که من چیزی بفهمم همه می دونستن همه با نگاهشون منو آزار می دادند ولی من نمی دونستم چرا از نگاهشون بدم میاد...
 تا اینکه یک روز پاییزی چند روز مونده به تولدم کسی همه ی ماجرا رو برام تعریف کرد... وقتی بهم گفت گوشام داشت سوت می کشید و بعد دیگه هیچی نمی شنیدم... چند دقیقه طول کشید تا بفهمم چی به سرم اومده... اون موقع بود که صدای شکستن دلمو شنیدم... تو اون لحطه چشمای تو رو همه جا می دیدم... یاد اون روزی افتادم که بهم گفتن تو برای همیشه رفتی... حالا اون آدما می خواستن تا من.... وای وای... من چی کار کرده بودم که همه فکر می کردن تا این حد پست و بی وفا هستم... این که یکی از نزدیک ترین کسایی که داری این حرفو بهت بزنه خیلی سخته وقتی حالمو این جوری دید گفت بخاطر این موضوع رو بهم گفته که نمی خواسته از زبون غریبه بشنوم... ولی ای کاش یه آدم غریبه بهم می گفت ، این جوری تحملش راحت تر بود می گفتم منو نمی شناسه بخاطر همین ازم می پرسه قبول می کنی یا نه؟؟؟ و منتطر جواب من میشه که بهش جواب مثبت یا منفی بدم؟؟؟؟....
 اون روز وقتی رفتم خونه یا این قدر خوب تونستم نقش بازی کنم که کسی متوجه حال خرابم نشد یا آنقدر ها مهم نبودم که کسی به من فکر کنه... اون شب تا صبح زیر پتو گریه کردم و نزدیکی های صبح رفتم زیر زمین خونه و با صدای بلند گریه کردم تا کسی صدامو نشنوه... حالا همه در مورد من حرف می زنن و کلی حرف و حدیث پشت سر منه و این بار ایمان دارم که کسی پشتم نیست حتی مامان و بابا....
من هر روز صبح منتظرم که این حرفا به گوش مامان و بابا برسه... تصور این که با شنیدن این حرف و حدیثا چی یه سرشون میاد داره دیونم میکنه... مطمئنم که تحمل این موضوع براشون از مردن من سخت تره... من همه حرفامو توی دلم نگه داشتم به هیچ کس نگفتم تو دلم چی میگذره یعنی راستشو بخوای هیچ کس رو ندارم تا باهاش حرف بزنم حتی یه دوست هم ندارم تا گاهی باهاش باشم تا غم و غصه هام یادم بره...
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بیام و بازم باهات درد و دل کنم ولی راستشو بخوای روم نشد این روزا حتی روم نمیشه وقتی میام سر خاکت گریه کنم... تا بالاخره خودمو راضی کردم که بیام و بهت بگم چی سرم آوردن... ولی حالا که اومدم دلم نمیاد با گفتن این حرفا دلتو بشکنم... نمی تونم دیگه اشکاتو ببینم... نمی خوام بازم غصه بخوری... نمیگم چه حرفایی شنیدم... چه چیزایی که کشیدم... فقط این رو میگم که من که تا همین چند وقت دلم نمی اومد دل کسی رو بشکنم یا کسی رو نفرین کنم... الان میگم هیچ وقت این آدمای پست و خودخواه رو نمی بخشم... به خاطر این که وقتی داشتن این تصمیم رو برای من می گرفتن حتی برای برای یه لحظه هم به من... دل من... آینده و سرنوشت من فکر نکردن... یه لحظه هم فکر نکردن که ممکنه چی به سر من بیاد... تو هم هیچ وقت ازشون نگذر بخاطر اینکه به همه چی فکر کردن جز به تو و خواهر تنهای تو... بخاطر این که از چشمای معصوم و بی گناه تو خجالت نکشیدن و این حرفا رو به زبون آوردن و همه جا پخش کردن... تو هم از خدا بخواه تا همین دنیا جلوی چشمای من جوابشونو بده...
دلم میخواد من هم بتونم آدم بدی باشم... پست و خود خواه.... مثل همه ی این آدما ولی نمی تونم ... این روزها وقتی میرم بیرون از نگاه همه میترسم... دارم دیونه میشم....
 از این شهر بدم میاد...
 از آدماش بدم میاد....
 از دیواراش بدم میاد...
از این مردم بی وفاش بدم میاد....
از عشق این آدما بدم میاد...ا
ز همشون بدم میاد...
 همشون به تو خیانت کردن....
چقدر خوب که نیستی و این همه بی وفایی و خیانت رو نمی بینی... چقدر خوب چشماتو بستی و نمی بینی که کی داره بهت ای جوری خیانت میکنه...
راحت بخواب خواهر نازنینم همه چی آرومه... و حال همه ما خوبه... راحت بخواب نازنینم....





طبقه بندی: برسد به دست تو...،

تاریخ : یکشنبه 23 بهمن 1390 | 08:43 ب.ظ | نویسنده : پاییز تنها | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.