تبلیغات
دلتنگی های پاییز - چگونه سر کنم این عمر بدون چشمانت...؟!

دلم گرفته است...
و تو بسان گذشته نمی شوی مرهم!
چقدر تنهایم...
و من نبودن تو را، کنار این همیشه بی قرار، نمی کنم باور...
چقدر دلتنگم...
چه سخت می شود بدون تو نفس،
چه تلخ می شود بدون تو حیات!
و من بدون تو، چگونه باز بمانم؟! چگونه زنده بمانم؟!
...
همیشه دردم را، به تو که می گفتم
دلم سبک می شد؛
تو نیستی اکنون و من چه تنهایم! و من چه سنگینم...
...
خیال خامی بود گمان برگشتت
و قلب کوچک من
چه عاجزانه طلب می کند دوباره تور را...
...
چقدر بی تابم...
و تو دگر هرگز، به قلب بی تابم، نظر نخواهی کرد!
چقدر غمناک است...
چه قصه ی تلخیست نبودنت با من!
و قصه نه! غصه...!
و شاید این غصه همیشگی باشد!
...
بدون تو شبی سحر کردن
و صبح شب کردن
چقدر دشوار است...
چقدر دشوار است بدون تو ماندن!
و من نمی دانم
چگونه سر کنم این عمر بدن چشمانت؟!؟!؟


شعر از:مرضیه حاتم پور





طبقه بندی: دلم تنگ است...،

تاریخ : سه شنبه 1 شهریور 1390 | 12:52 ب.ظ | نویسنده : پاییز تنها | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.
نمایش نظرات 1 تا 30