تبلیغات
دلتنگی های پاییز - دلم واسه دیدن چشمات تنگ شده..

سلام آبجی جون...
پارسال این موقع رو یادته دوازده فروردین سال هشتاد و نه ساعت پنج بعدازظهر من که خوب یادمه.
اون روزی که اومدی خونه ما موقع رفتن بهت گفتم من که فردا صبح می خوام برم همین الان خداحافظی کنیم که دیگه فردا با این همه کار مجبور نشی بیای اینجا...
ولی تو نذاشتی باهات خداحافظی کنم. نذاشتی بغلت کنم گفتی: " نه...الان نمی خوام خداحافظی کنیم فردا خودم میام می رسونمت ترمینال من خودم باید بدرقه ات کنم اگه الان خداحافظی کنم فردا منتظرم نمیمونی "
تو رفتی و فردا نتونستی خودت رو برسونی و من بلیط داشتم و مجبور شدم بی خداحافظی برم و تو ازم دلخور شدی و ناراحت شدی که منتظرت نموندم ...
الان یک سال از آخرین باری که دیدمت می گذره ...
یک ساله که چشمات رو ندیدم... یک ساله که خنده ات رو ندیدم ...
یک سال خیلی زیاده ...خیلی زیاد... یک سال ،یک عمره... یک سال برای تنهایی های من خیلی زیاده...
یک سال برای ندیدن چشمات خیلی زیاده... یک سال ،یک عمره ...
یک عمره که ندیدمت... حرفام یک عمره که تو دلم مونده ...
وای یک عمر گذشت چقدر پیر شدم ... پیرم کردی...
صبرم داره تموم میشه ...یک عمر واسه انتظارم بس نیست؟...
دلم واسه دیدن چشمات تنگ شده...


 




طبقه بندی: برسد به دست تو...،

تاریخ : جمعه 12 فروردین 1390 | 04:09 ب.ظ | نویسنده : پاییز تنها | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.