تبلیغات
دلتنگی های پاییز - سکوت مرگ

((در مرگ مغزی، خونرسانی به مغز متوقف شده، اكسیژن رسانی به آن انجام نمی گیرد.مغز تمام کارکرد خود را از دست می دهد و دچار تخریب غیر قابل برگشت می گردد. اگرچه پس از مرگ مغزی اعضای دیگر از جمله قلب، کبد و کلیه ها هنوز دارای عملکرد هستند، بتدریج در طی چند روز آینده، از کار خواهند افتاد.))

((افرادی که به کما می روند ،بیهوش هستند ، صحبت نمی کند، نمی بیند، به هیچ یک از تحریکات خارجی پاسخی نمی دهد و بدون استفاده از دستگاه تنفس مصنوعی قادر به تنفس نخواهد بود. و به صداها و اتفاقات دور و بر خود هیچ واکنشی نشان نمی دهند.این افراد زنده هستند،اما مغزشان هوشیاری بسیار کمی دارد.افرادی که به کما می روند مانند افراد خوابیده با تکان دست شما بیدار نمی شود.))

ولی  من اینارو باور ندارم. همش دروغه. چون وقتی پرستارا داشتن ازدستت دنبال رگ  می گشتن و همه دستت رو کبود کرده بودن من قطره اشک رو گوشه چشمت دیدم. به خدا دیدم...

 می دونم خیلی درد کشیدی و نتونستی به زبون بیاری اونا نمی دونستن فکر می کردن کسی که تو کما رفته هیچی احساس نمیکنه.

 ولی تو گریه کردی اشک خشک شده گوشه چشمت دیدم بمیرم برات که این همه درد کشیدی...

 تو اون اتاق 4 نفره سه نقر دیگه هم بودند حالشون خیلی بدتر بود.وقتی خانواده یکیشون اومد پیش ما و گفت: من دلم روشنه مطمئنم مریض شما زود از کما در میاد، من مطمئن بودم که تو بیدار میشی.  نیازی به دلداری کسی نداشتم چون به مهربونی خدا ایمان داشتم...

ولی هر سه تای اونا بیدار شدن و فقط تو خوابیدی...

میدونم صدامو می شنیدی وقتی بالای سرت باهات حرف میزدم چرا جوابم رو ندادی ؟بهت گفتم اگه منو تنها بذاری و دلمو بشکنی باهات قهر میکنم تو بیدار نشدی و منو تنها گذاشتی ...

وقتی از طرف بیمارستان به بابا گفتن بیمارتون دچار مرگ مغزی شده من پیش بابا بودم  داشتیم میومدیم پیشت. بابا از ماشین پیاده شد و گوشه جاده داشت گریه میکرد.. صداش نمیومد ولی شونه هاش می لرزیدن...

من اونجا دیدم که چه جوری یه آدم یهو پیر میشه. ولی بابا به من نگفت. برای اولین بار تو عمرش به من دروغ گفت: حالش بهتره شاید چند ماه تو کما باشه. جون تو رو قسم داد که برگردم دانشگاه و امتحانامو بدم زود برگردم من برگشتم ...

کاش هیچوقت نمیومدم که 2 روز بعد اون سه شنبه لعنتی  بهم بگن بیا حال خواهرت بد شده من تا برسم خونه هزار هزار بار دعا کردم گریه کردم به خدا التماس کردم و وقتی اومدم گفتن تو واسه همیشه خوابیدی...

 نمی دونی با من چه کردن ...چه جوری به جای من تصمیم گرفتن... نمیدونی وقتی منو بردن تا خاک سردت رو ببینم چه حالی بودم ...همش جلوی چشممه...

 من که نبودم ولی میگن موقع غسل دادن خیلی خوشگل شده بودی... سفید و قشنگ مثل عروسا ...

میگن داشتی می خندیدی ...

میگن خیلی سبک شده بودی آخه قلب و کبد و کلیه هاتو در آورده بودن بمیرم برای اون زخمای قلبت... 

کاشکی کسی که الان قلب تو رو داره مواظب اون دل مهربونت باشه ...

کاشکی لیاقتش رو داشته باشه...

ای کاش  هیچ وقت دیگه قلبت رو نشکنن...

 

سکوت مرگ

 




طبقه بندی: برسد به دست تو...،

تاریخ : سه شنبه 14 دی 1389 | 04:06 ب.ظ | نویسنده : پاییز تنها | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.